تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers خاطرات من
   
خاطرات من
خاطرات و عکسهای نی نی آرشا
 
 
موضوعات

عکسهای آتلیه

____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

____________________
مطالب اخير

آرشا در آستانه ی یک و نیم سالگی

حرفهای دل یک مادر

به نام خدای پائیز - کویرگردی

سفرنامه

آغاز یک سفر

فقط عکس و دیگر هیچ...

خاطرات شیرین ما...

ووروجک مامان

عکسهای آرشا در آتلیه ی مامانی

عکسهای آرشایی

____________________
پیوند ها

آشپزی برای نی نی هامون

حسنی و خانوم حنا (سام جیگر خاله)

خاطرات آرشا در نی نی سایت

آرتین کوچولو

نی نی گولو

نی نی سایت

مامان تیستو

سامی خان

هومن جون

آرمان

سام خوشگل و تپل

ساتیار خاله سمیرا

عرفان گل پیشکسوت

نی نی ناز

پویان نانازی

نیلوفر ناز نازی

خاله نگین جونی

مطبخ خاله شیما

شکلک های قشنگ

امیرسام چشم آهویی

هستی کوچولوی مامان مریم

سفید برفی (سهند)

آرین کوچولو

آرش جون و مامان سارا

نیکان جون و مامان نیکی

پرینازجون و خواهرهای دوقلو

ثنا نانازی

مارتیاجون

خرید اینترنتی
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدیل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388

ووروجک مامان

سلام به دوستای گل ، مهربون و دوست داشتنی خودم که همیشه منو از محبتاشون لبریز می کنن...

تک تک اسم نمی برم ولی از همتون متشکرم خیلی دلگرمی بهم دادید...

و اما آرشای یکسال و یکماهه ی ما:

عزیزک مامان دیگه راه افتاده و راحت عرض خونه رو راه می ره ولی یه کوچولو ترسوه و ترجیح می ده انگشت ما توی دستش باشه...

همه چیز رو می فهمه و منظور خودش رو هم به ما می فهمونه

عاشق ددر رفتنه و چشماشو که از خواب باز می کنه می گه دد

یه رقاصه به تمام معناست و در هر حالی که صدای موزیک رو بشنوه دستشو تکون می ده

اجزای صورتش رو می شناسه می گیم دماغ آرشا کو؟؟ بینیشو می گیره... می گیم چشمای آرشا کو دستشو می ذاره روی چشماش. می پرسیم زبون آرشا کو؟؟ زبونشو در میاره. گوش و موهاشم همینطور

حیوونا و پرنده ها رو هم خیلی دوست داره...

پارک که می بریمش خوشش نمیاد تاب و سرسره سوار بشه و فقط می خواد راه بره و دنبال کلاغا و گنجیشکا بذاره!!

خدا رو شکر غذا خوردنش خیلی بهتر شده و دیروز که واسه چکاپ بردمش گفتند 300 گرم توی یکماه اضافه کرده آخه ماه قبل خیلی کمبود وزن داشت...

هل دادن و کشیدن وسایل رو خیلی دوست داره و وقتی چیزی سنگین باشه مثل ماشین شارژیش ما رو هم مجبور می کنه دنبالش بریم و کمکش کنیم...

دیروزم تولدم بود مامانم اینا با مامان شوشو ناهار خونمون بودند چندتایی هم عکس خونوادگی گرفتیم.

اینم یه سری  از عکسای جدیدش:

 

به امید دیدار

 
 

یکشنبه چهاردهم تیر 1388

عکسهای آرشا در آتلیه ی مامانی

 
 

یکشنبه چهاردهم تیر 1388

عکسهای آرشایی

این بالایی کارت دعوت تولد آرشاست که دو تا تا می خورد و یکی از عکساش میومد رو و با روبان سفید و قرمز و پاپیون دورش رو می بستیم

 

قالب وبلاگ هم خود به خود تغییر کرده ایشالا سر فرصت یه قالب خوشگل می ذارم

 
 

یکشنبه چهاردهم تیر 1388

پس از کلی غیبت....

سلام به همههههههههههه

وای که چقدر دلم می خواست زودتر بیام و وبلاگ آرشاجونمو آپ کنم ولی یه بار میومدم اصلاً بلاگفا باز نمی شد یه بار دیگه باز می شد ولی نمی شد پست جدید گذاشت... الآن هم که این سایتای آپلود عکس کلی مصیبت دارند...!!!!

 

آرشای من ۲۷ خرداد یکسالگی رو پشت سر گذاشت و وارد دومین سال زندگیش شد الهی ۱۲۰ ساله بشی مامانی...

 

یه تولد نسبتاً مفصل براش گرفتیم توی باغ ویلای بهار که مال ارگانیه که باباش کار می کنه... حدود ۱۰۰ نفر مهمون داشتیم ...

به مهمونامون کارت دعوتایی که خودم طراحی کردیم با عکس آرشا دادیم به زودی براتون عکسشو می ذارم و پذیراییمون بستنی و کیک و بعد هم شام دادیم (چلوکباب + سالاد + نوشابه  و دسر هم ژله هایی که خودم درست کرده بودم)...

کادو هم خودمون بهش  یه ماشین شارژی دادیم... خاله هاش یه سه چرخه که عاشقشه و بقیه کادوها نقدی بود آخه آخر کارت دعوت نوشته بودیم (واسه خریدن کادو هم زیاد خودتونو به زحمت نندازین نقدی هم قبوله) ...

آرشای نازم خیلی شیطون بلا شده خوب می ایسته و دوست داره دستشو بگیریم و راه ببره ولی تنهایی راه نمی ره فوری می شینه... دوست داره ماشین و سه چرخه اش رو هل بده...

منو مامان صدا می کنه و بابا می گه ولی وقتی باباش رو می بینه می گه دد

می گیم کلاغه چی می گه؟؟؟ قار قار می کنه...

شعر چشم چشم دو ابرو رو که براش می خونیم تا به دماغ و دهن می رسیم بینیشو می گیره...

وقتی

پوشکو کثیف می کنه می گیم آرشا چیکار کردی دماغشو می گیره...

تبلغ لینانچی رو خیلی دوست داره و هر جا باشه صداشو بشنونه به طرف تلویزیون نگاه می کنه

راستی آتلیه ی مامان آرشا در اصفهان افتتاح شد...  و خوشبحال آرشا شد... کم عکس داشت دیگه عکساش حرفه ای و آتلیه ای شده... هر جا می خوایم بریم آماده که می شه می ره چند تا عکس آتلیه ای می گیره و بعد می ریم...

البته آتلیه ی ما فعلاً توی خونه است... اصفهانیا بشتابید...

این پست رو شب تولد آرشا می خواستم بذارم که نشد

(

یه عالمه مطلب نوشتم از احساسم گفتم و بعد .... همش پرید...از دست این دنیای الکترونیکی

کاش توی دفترم نوشته بودم...

ولی از برای تو گفتن هیچوقت خسته نمی شم ... بازم می گم ... عزیز مامان ... باورم نمی شه یکسال گذشته ... از اون شب خاطره انگیزی که تو خیلی غافلگیرانه از دنیای فرشته ها دست کشیدی و پریدی توی بغل مامان...

شیرین ترین موجود دنیا... آینه ی عظمت خدا... بی نهایت دوست دارم...

یکسالگیت مبارک ...

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

   
PageRank Checking Icon