درست سه سال پیش توی همچین روزی بود که بابایی منو برد خونه ی مامانم اینا تا آماده بشم و دم ظهر بیاد برسوندم آرایشگاه آخه شبش جشن عروسیمون بود... بابایی کلی کار داشت باید میوه می خرید می ذاشت خونشون تا بشورن بعد می برد تالار، شیرینی ها رو که سفارش داده بودیم باید می گرفت، ماشین رو می برد گل بزنن، آرایشگاه باید می رفت، خلاصه همه ی کارایی که توی بیشتر عروسیا انجام می شد بابایی هم باید انجام می داد فقط تفاوتش با بقیه این بود که بابایی خیلی تنها بود نه پدری نه برادری که بخواد کمکش کنه و زیر پر و بالش رو بگیره!!! تمام خرجها هم با خودش بود واسه همین وقتی چند شب قبلش ازش خواستم که فیلمبردار بیاریم، گفت واسه اینجور خرجا دیگه پولی نداره و اگر خیلی لازم می دونم باید ماشینمونو بفروشیم... تازه گفت هم خودمون دوربین داریم هم خواهرم اینا، با یکیش زنونه فیلم می گیریم با یکیش از مردونه... خلاصه منم قبول کردم دیگه ... قرار بود ساعت 11 آرایشگاه باشم که فکر کنم حدود ساعت 12 شایدم 12:30 رسیدیم... به بابایی گفتم یادت نره ها دسته گل عروس رو رز یاسی بگیر... اونم گفت باشه و رفت.... آرایشگره گفت دسته گلتون چه رنگیه؟؟؟ گفتم یاسی ... اونم آرایشم رو یاسی کرد... ساعت حدود 5 بعدازظهر اومد دنبالم چشمت روز بد نبینه همچین که دیدمش می خواستم بپرم بچسبم به خانوم آرایشگر بگم تو رو خدا نذارید این منو ببره آخه یه پسر فوکولی دیدم با موهای گُلی سشوار شده با یه دسته گل رز قرمز
با گلای نرگس زرد....!!!! خلاصه دیگه رفتیم تازه بابایی هم به من گفت چیکارت کرده؟؟؟ خودت که بهتر بودی!!!!


بعد از آرایشگاه رفتیم خونه ی خودمون و عمه سودابه ازمون عکس گرفت... از چند وقت قبلش هی می رفتیم آلبومای عروس دومادی می دیدیم و ژستا رو یادداشت می کردیم ... خلاصه فیلمی بود و دو ساعتی طول کشید... دیگه ساعت حدود 7:30 شب شده بود...
چون من اصرار داشتم که می خوام از خونه ی مامانم اینا برم تالار، بعد از گرفتن عکس رفتیم خونه ی مامانم اینا و اونجا هم یه کم معطل شدیم... خلاصه تا رسیدیم تالار ساعت حدود 9 بود، خاله لاله هم آرایشگاه بود و هنوز نرسیده بود وقتی هم که رسید، طبق معمول عصبی شده بود و کارد می زدی خونش در نمیومد بعدش یکم با دوستام (ونوس، ساناز و ملودی) رقصیدیم، یکم با خاله ها و مامان مهناز

و بعدش بابایی اومد... عمه سمیه هم هی ازین اسکناسهای هزاری و پونصدی الکی که روش نوشته پیوندتان مبارک می ریخت روی سرمون و عمه سودابه هم فیلم می گرفت... خلاصه نیم ساعتی که گذشت مستخدمای تالار اومدن و گفتن بفرمایید واسه شام... ما رو بگو گفتیم ما نیم ساعت نیست رسیدیم....!!! گفتند قانون تالاره و باید ساعت 10 تالار رو خالی کنید... این بود عروسی ما... البته چون من هنوز عقده ی عروس بودن توی تنم (کمرم) مونده بود، گفتم بریم خونه ی خودمون خلاصه بعد از تالار رفتیم خونمون و اکثر مهمونا هم اومدن و تا آخر شب خونمون شلوغ بود.... آخر شب بابایی اصرار داشت فیلمها رو ببینه واسه همین هر دو تا دوربین رو آورد و فیلمها رو گذاشت اول. فیلم مردونه که با دوربین خودمون گرفته بودیم رو دیدیم ولی فیلم زنونه رو که می خواستیم ببینیم، دیدیم عمه سمیه اینا سیم رابط دوربین رو از تهران نیاوردن خلاصه دیگه بی خیال شدیم...
فرداش پاتختی بود ..... بابایی رفت دوربین رو آورد و داد دست عمه سودابه تا از کادو خوندنا فیلم بگیره!!! آخر پاتختی هی می گفتیم عجب فیلم باحالی چرا تموم نمی شه ... کلی توی عروسی فیلم گرفتیم حالا هم دو ساعتیه داره فیلم می گیره... یه دفعه بابایی یادش افتاد که ای دل غافل فیلم رو گذاشته بود اولش....
اون شب خیلی شب بدی بود کلی گریه کردم... آخه از عروسیمون، از من با لباس عروسی هیچ فیلمی باقی نمونده بود...!!! البته دیگه حالا واسم زیاد مهم نیست ولی اون شب شاید بدترین شب عمرم بود....
البته تمام اینا به یه لحظه کنار بابایی بودن می ارزه... همش فدای سر تو که حاصل این پیوند قشنگی...
راستی پروژه ام رو هم تحویل دادم استاد جونم هم بهم 20 داد... اونو تقدیم کردم به پدر و مادرم، بابایی و شما ...
نمی دونم چرا نمی شه عکس بزارم (در اسرع وقت می ذارم)