سلام دوست جونا...
عید ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم آخه همش تقصیر مامانیه... هر چی می گم دوستام دلشون واسم تنگ می شه، گوش نمی ده!!!
خب طفلی حق داره آخه فقط تا آخر دی وقت داره پروژه ی دانشگاش رو تحویل بده از طرفی منم کلی شیطون شدم و باید چهارچشمی مواظب من باشه...!!
می دونید امروز چی شد؟؟؟!!! اولین حادثه ی زندگیم اتفاق افتاد... آخه دو روزه که من غلت کامل کامل می خورم یعنی می شه گفت قل می خورم و می رم جلو اونم فقط به سمت راست واسه همین امروز از تخت مامانی و بابایی افتادم روی زمین
و کلللللللللللللللللی گریه کردم مامانم هم کلی گریه کرد. همش می گفت من چقدر مامان بدی هستم که تو رو تنها گذاشتم آخه رفته بود واسم صبحونه (حریره) آماده کنه...
من از جمعه ی هفته ی پیش یعنی 17/8/87 در سن 174 روزگی غذا خوردنو شروع کردم 
اونم با ۱ قاشق مرباخوری حریره و امروز 6 تا قاشق خوردم...
تازه کلی هم خوشمزه می خورم و مامانی و بابایی کیف می کنن و می گن آفرین پسر خوب!!!
دو سه روز اول یکم بی تابی می کردم و بابام به مامانی می گفت حتماً واسه اینکه زودتر شروع کردیم اینجوری شده... (فقط واسه 6 روز!!!!) به قول خاله الناز (مامان سام دوست جون تیرماهی خودم) دارین قیافه ی مامانو.!!!(مامان
) (بابا
)(آرشا
)
راستی دیروز من رفتم پارک و سوار تاب شدم...
بعد به سه شماره روی تاب خوابم برد... مامانی می گه خیلی بی ظرفیت بازی درآوردم ... خب تقصیر خودتونه که هر وقت می خواین من بخوام هی تابم می دید منم فکر کردم هر وقت تاب بخورم باید بخوابم
در ضمن جدیداْ عاشق توپ بازی شدم 





این عکسم کیفیت نداشت ولی مامانی حیفش اومد از هنرنمایی گل پسرش عکسی نذاره!!!!