دو روزه 5 ماهم تموم شده و وارد ششمین ماه تولدم شدم... 
دیروزم مامانی و بابایی منو واسه چکاپ بردن پیش آقای دکتر
اما اینقدر آقای دکتر وزنمو بدخط نوشته که هر کاری کردن نتونستن بخونن 
فقط فهمیدن که من ۸ کیلو و خرده ای هستم قدم هم شده بود ۶۸ سانتی متر
اینم لیست کارهایی که من بلدم:
وقتی منو می خوابونن اگه کسی باهام حرف نزنه یا پیشم نمونه فوری دمر می شم و بعد شروع می کنم به نق و نوق کردن تا بیان دوباره صافم کنن...
در حالت دمر پشتمو میارم بالا و سعی می کنم سینه خیز برم ولی بیش از چند سانت نمی تونم برم
عاشق دست و پا هستم ... بهترین اسباب بازیهای من دست و پای خودم و بقیه هست اگه یه دست ببینم فوری شکارش می کنم و می خوام ببرمش توی دهنم تا برام لثه هامو بخارونه...
بعضی وقتا که خندم میاد به یه پخ می خندم...

خیلی خیلی هم قلقلکی هستم و حتی وقتی مامانی داره لباسامو عوض می کنه هم خندم می گیره
اگه مامانی لحظاتی هر چند کوتاه بازم بذاره (پوشک نباشم) پاهامو با دست می گیرم و می خوام ببرم توی دهنم... اینجوری:

توی بغل خاله لاله و عمه سودابه که می رم خودمو ولو می کنم... 
شیشه و پستونک نمی خورم ... از مامانی اصرار از من انکار...
از خواب که بیدار می شم فوری دمر می شم و چشمم رو به در اتاق می دوزم تا یکی بیاد و به دادم برسه...
در کل پسر خیلی خوبی هستم و در شبانه روز بیش از ۱۵ ساعت خوابم...

اینم یه عکس کاملاْ پسرونه...

تازه پریشبم عروسی یکی از دوستای صمیمی بابام بود ... توی هتل سنتی اصفهان گرفته بودن... منم پیش هر کدوم از دوستای بابایی که می رفتم بغض می کردم لبام آویزون می شد و اشک تو چشام جمع می شد ولی گریه نمی کردمااااااااااااا...


