تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers خاطرات من
   
خاطرات من
خاطرات و عکسهای نی نی آرشا
 
 
موضوعات

عکسهای آتلیه

____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

____________________
مطالب اخير

آرشا در آستانه ی یک و نیم سالگی

حرفهای دل یک مادر

به نام خدای پائیز - کویرگردی

سفرنامه

آغاز یک سفر

فقط عکس و دیگر هیچ...

خاطرات شیرین ما...

ووروجک مامان

عکسهای آرشا در آتلیه ی مامانی

عکسهای آرشایی

____________________
پیوند ها

آشپزی برای نی نی هامون

حسنی و خانوم حنا (سام جیگر خاله)

خاطرات آرشا در نی نی سایت

آرتین کوچولو

نی نی گولو

نی نی سایت

مامان تیستو

سامی خان

هومن جون

آرمان

سام خوشگل و تپل

ساتیار خاله سمیرا

عرفان گل پیشکسوت

نی نی ناز

پویان نانازی

نیلوفر ناز نازی

خاله نگین جونی

مطبخ خاله شیما

شکلک های قشنگ

امیرسام چشم آهویی

هستی کوچولوی مامان مریم

سفید برفی (سهند)

آرین کوچولو

آرش جون و مامان سارا

نیکان جون و مامان نیکی

پرینازجون و خواهرهای دوقلو

ثنا نانازی

مارتیاجون

خرید اینترنتی
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدیل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

شنبه بیست و هفتم مهر 1387

4 ماهگی من...

سلام نی نی گلای خوش زبون سلام خاله ها و عموهای مهربونم ...

امروز 4 ماهم تموم شد و صبح مامانی منو سوار کالسکه کرد و برد درمانگاه نزدیک خونمون منو بگو کلی خوشحال بودم که دارم می رم ددر ولی چه ددری ....!!!

بعد از زدن واکسن اومدیم خونه من دیگه توی راه آروم نبودم و مامانی مجبور شد بغلم کنه...

تا این ساعت هنوز پام درد نگرفته ولی مامانم قطره استامینوفن بهم داده و کلی دعا کرده تا این دفعه دیگه مثل دفعه قبل پام درد نگیره آخه طاقت گریه و ناراحتی منو نداره ... بابایی هم چند بار زنگ زده و حال منو پرسیده اونم خیلی نگرانمه...

دیروز رفتم پارک ... پارک زیاد رفتم تا حالا ولی برای اولین بار سوار سرسره و تاب شدم هر چند که هیچ احساسی نداشتم آخه این بابایی و مامانی من هی عجله دارن واسه همه ی کارا ... می ترسن یه وقت دیر بشه بازی کردنم... تازه دوربینا رو هم یادشون رفته بود بیارن تا به قول بابایی از اولینها عکس بگیرن... (این بابایی فراموشکار نکرد با دوربین موبایلش حالا یه عکسی ازم بگیره!!!) خلاصه زودی برگشتیم خونه ...

ظهر بابایی منو حموم کرد مثل همیشه کیف کردم توی حموم... بعدشم طبق معمول یه خواب درست و حسابی ...شب هم مامان مهناز اینا اومدن خونمون آخه هی دلشون واسم تنگ می شه!!! ولی من هنوز خسته بودم. ساعت 8 شب خوابیدم و تا صبح هم بیدار نشدم!!

پنج شنبه هم خاله مهشید دوست مامانی اومد خونمون... چه خاله ی مهربونی بود کلی واسم ذوق کرد و هی چلق چلق ازم عکس می گرفت آخه خودشون هنوز نی نی دار نشدن... منم خیلی خاله مهشید رو دوست داشتم و به مامانم گفتم که منو زودِ زود ببره خونشون ...

بازم چند تا دیگه از عکسامو ببینید:

 

 

عکسهای آرشا بر فراز آسمان زنده رود نصف جهان

 

اینم جدیدترین عکسام با جدیدترین لباسم

 
 

شنبه سیزدهم مهر 1387

شیرین کاریهای من

می دونم خیلی دیر اومدم ولی اومدم دیگه بالاخره ...

آخه اینقدر سر مامانی و بابایی رو با شیرین کاریام گرم کردم که دیگه وقت نمی کنن وبلاگم آپ کنن!!

بذارید از کارای جدیدم واستون بگم...

قشنگ ترین کاری که این روزا می  کنم دمر شدنمه... وقتی منو روی زمین می خوابونن بلافاصله دمر می شم ولی هنوز نمی تونم دستمو از زیر بدنم بیرون بیارم، واسه همین این مرحله رو باید کمکم کنن...

دیگه مامانی نمی تونه یه لحظه هم تنهام بذاره چون همش در حال غلط خوردنم!!

وقتی بیکار باشم همش مشغول خوردن انگشتامم اگه شصتمو پیدا کنم که با هیجان اونو می خورم و گر نه هر انگشتی که زودتر بره توی دهنم اونو می خورمش... گاهی وقتا هم همه ی انگشتامو با هم...!!!

سرم درد می کنه واسه ایراد یک سخنرانی جانانه و اگه دو تا گوش مجانی گیرم بیاد یه لحظه هم بیکار نمی مونم و پشت سر هم حرف می زنم...

زیاد از روی شکم خوابیدن خوشم نمیاد و اینقدر اهن اوهون می کنم تا دوباره منو به پشت بخوابونن و بلافاصله خودم دمر بشم!!! ولی وقتی هم که روی شکم می خوابم سر و گردنم رو بالا می کشم و با ابروهای بالا رفته همه جا رو زیر نظر می گیرم... پاهامو تکون می دم ولی هنوز موفق به جلو رفتن نشدم، می دونم خیلی زوده هنوز ولی عجله دارم دلم می خواد همه ی چیزای دور و برمو بهم بریزم

 

راستی مامانی آلبوم عکسای تولد تا سه ماهگیم رو آماده کرده و بابایی هم زحمت چاپ و چیدنشون توی آلبوم رو کشیده... حدود 200 تا عکس فقط مال این سه ماهه!! تازه کلی از عکسامم چاپ نکردن!!! فکر کنم بزرگ شدم باید که یه خونه بخرم مخصوص نگهداری از عکسا و آلبوم هام...

 

این چند روزی که واسه عید فطر تعطیل بود عمه اینا از تهرون اومده بودن پیش ما ، پنجشنبه شب همگی با عمه هامو و شوهرعمه هام و پسرعمه حسین و عمه های مامانی و دخترای کوچولوش (زهرا و یاسمین) رفتیم شهربازی... فکر بیشتر از همه به بابایی و عمو محمد (شوهر عمه) خوش گذشت ... به من که اصلاً خوش نگذشت آخه هوا یه کم سرد بود منم از پتو خوشم نمیاد و نگذاشتم مامانی پتو دورم بپیچه!!!

دیروز هم که جمعه بود با فامیل مامانی (خاله ها و دائی های مامانی) رفتیم پارک. چون ظهر رفتیم هوا خیلی خوب بود و من چند ساعتی توی کریرم خوابیدم و بعد هم با بابایی و مامانی قدم زدیم و چندتایی عکس خوشگل گرفتیم...

29 یا 30 مهر هم دوستای نی نی سایتی مون قرار دارن ... من و مامانی خیلی دلمون می خواد بریم البته تهرانه قرارشون ولی بابایی می گه نه نه نه!!!

آخه لباس صورتی خیلی بهم میاد خب!!!...

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

   
PageRank Checking Icon