می دونم خیلی دیر اومدم ولی اومدم دیگه بالاخره ...
آخه اینقدر سر مامانی و بابایی رو با شیرین کاریام گرم کردم که دیگه وقت نمی کنن وبلاگم آپ کنن!!
بذارید از کارای جدیدم واستون بگم...
قشنگ ترین کاری که این روزا می کنم دمر شدنمه... وقتی منو روی زمین می خوابونن بلافاصله دمر می شم ولی هنوز نمی تونم دستمو از زیر بدنم بیرون بیارم، واسه همین این مرحله رو باید کمکم کنن...
دیگه مامانی نمی تونه یه لحظه هم تنهام بذاره چون همش در حال غلط خوردنم!!
وقتی بیکار باشم همش مشغول خوردن انگشتامم اگه شصتمو پیدا کنم که با هیجان اونو می خورم و گر نه هر انگشتی که زودتر بره توی دهنم اونو می خورمش... گاهی وقتا هم همه ی انگشتامو با هم...!!!
سرم درد می کنه واسه ایراد یک سخنرانی جانانه و اگه دو تا گوش مجانی گیرم بیاد یه لحظه هم بیکار نمی مونم و پشت سر هم حرف می زنم...
زیاد از روی شکم خوابیدن خوشم نمیاد و اینقدر اهن اوهون می کنم تا دوباره منو به پشت بخوابونن و بلافاصله خودم دمر بشم!!! ولی وقتی هم که روی شکم می خوابم سر و گردنم رو بالا می کشم و با ابروهای بالا رفته همه جا رو زیر نظر می گیرم... پاهامو تکون می دم ولی هنوز موفق به جلو رفتن نشدم، می دونم خیلی زوده هنوز ولی عجله دارم دلم می خواد همه ی چیزای دور و برمو بهم بریزم
راستی مامانی آلبوم عکسای تولد تا سه ماهگیم رو آماده کرده و بابایی هم زحمت چاپ و چیدنشون توی آلبوم رو کشیده... حدود 200 تا عکس فقط مال این سه ماهه!! تازه کلی از عکسامم چاپ نکردن!!! فکر کنم بزرگ شدم باید که یه خونه بخرم مخصوص نگهداری از عکسا و آلبوم هام...
این چند روزی که واسه عید فطر تعطیل بود عمه اینا از تهرون اومده بودن پیش ما ، پنجشنبه شب همگی با عمه هامو و شوهرعمه هام و پسرعمه حسین و عمه های مامانی و دخترای کوچولوش (زهرا و یاسمین) رفتیم شهربازی... فکر بیشتر از همه به بابایی و عمو محمد (شوهر عمه) خوش گذشت ... به من که اصلاً خوش نگذشت آخه هوا یه کم سرد بود منم از پتو خوشم نمیاد و نگذاشتم مامانی پتو دورم بپیچه!!!
دیروز هم که جمعه بود با فامیل مامانی (خاله ها و دائی های مامانی) رفتیم پارک. چون ظهر رفتیم هوا خیلی خوب بود و من چند ساعتی توی کریرم خوابیدم و بعد هم با بابایی و مامانی قدم زدیم و چندتایی عکس خوشگل گرفتیم...
29 یا 30 مهر هم دوستای نی نی سایتی مون قرار دارن ... من و مامانی خیلی دلمون می خواد بریم البته تهرانه قرارشون ولی بابایی می گه نه نه نه!!!








آخه لباس صورتی خیلی بهم میاد خب!!!...