تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers خاطرات من
   
خاطرات من
خاطرات و عکسهای نی نی آرشا
 
 
موضوعات

عکسهای آتلیه

____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

____________________
مطالب اخير

آرشا در آستانه ی یک و نیم سالگی

حرفهای دل یک مادر

به نام خدای پائیز - کویرگردی

سفرنامه

آغاز یک سفر

فقط عکس و دیگر هیچ...

خاطرات شیرین ما...

ووروجک مامان

عکسهای آرشا در آتلیه ی مامانی

عکسهای آرشایی

____________________
پیوند ها

آشپزی برای نی نی هامون

حسنی و خانوم حنا (سام جیگر خاله)

خاطرات آرشا در نی نی سایت

آرتین کوچولو

نی نی گولو

نی نی سایت

مامان تیستو

سامی خان

هومن جون

آرمان

سام خوشگل و تپل

ساتیار خاله سمیرا

عرفان گل پیشکسوت

نی نی ناز

پویان نانازی

نیلوفر ناز نازی

خاله نگین جونی

مطبخ خاله شیما

شکلک های قشنگ

امیرسام چشم آهویی

هستی کوچولوی مامان مریم

سفید برفی (سهند)

آرین کوچولو

آرش جون و مامان سارا

نیکان جون و مامان نیکی

پرینازجون و خواهرهای دوقلو

ثنا نانازی

مارتیاجون

خرید اینترنتی
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدیل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه بیستم شهریور 1387

عکسهای جدید من

سلام سلام با دست پر اومدم ... ببینید!!!

اینام دو تا از عکسای چادگانه که روز قبل از ماه رمضان یعنی ۱۱/۶/۸۷ با دوستامون رفتیم. ببینید چقدر خاطرخواه دارم!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------

اِ یعنی چه؟؟؟!!!

 

دِ بگید ماشالا دیگه ....

 

بذارید چند تا از کارای جدیدم رو هم واستون تعریف کنم:

اولاً اینکه عاشق شدم رفت...!!! نپرسید عاشق کی آخه روم نمی شه بگم... باشه می گم، عاشق خمیردندون مامانی و بابایی!! وقتی مامان می خواد پامو بشوره چشم ازش بر نمی دارم تازه تا می خواد منو از دستشویی بیاره بیرون سرمو باز بطرفش بر می گردونم ... اینم یه جورشه دیگه

 

همش دستام توی دهنه نه یکی دو تا  انگشت ... همه ی انگشتای دو تا دستمو با هم می کنم توی دهنم.

آب دهنم همش به راهه انگار یه چشمه ی تموم نشدنیه!!!

 

وقتی مامانی روم چیزی می ندازه حتی اگه خواب باشم، پاهامو می برم بالا و پرتابش می کنم به یه طرفی...

 

خیلی هم بغلی شدم همش می خوام سر شونه مامانی یا بابایی باشم و با کنجکاوی چیزای دور و برمو نگاه کنم مخصوصاً لوسترها رو ...

       

 
 

شنبه نهم شهریور 1387

سفر شمال

سلام سلام….

من اومدم با یه روحیه ی عالی آخه پنجشنبه ی هفته ی پیش خونه ی مامان مهناز اینا بودیم که مامانی و بابایی یهویی تصمیم گرفتن بریم تهران. مامان مهناز گفت مامان جون (مامان مامان مهناز) هم کلاردشت هستند و اونجا هم برید …

خلاصه پنج شنبه حدود ساعت 6:30 عصر راه افتادیم و 12 شب خونه ی عمه سمیه اینا بودیم. روز جمعه هم نزدیکای ظهر باتفاق عمه سمیه و حسین و محمدآقا رفتیم خیابون بهار و مامانی و بابایی چند تا عروسک با یه جعبه جغجغه و چند تیکه لباس واسه من خریدن…

اینا هم عکسای اونروز

 

بعدش می خواستیم با عمه سمیه اینا بریم شمال ولی محمدآقا یادش افتاد که یکشنبه نوبت چشم پزشکی داره و نمی تونه همراه ما بیاد… (حیف شد!!!)

خلاصه من و مامانی و بابایی و مادر (مامان بابایی) روز شنبه صبح از تهران راه افتادیم به سمت کلاردشت قرار بود توی جاده یه جای باصفا بایستیم و صبحونه بخوریم ولی طبق معمول بابایی همه رو رد کرد آخه همه جا شده بود باغ خانوادگی خلاصه مامانی گفت خب تو یکی از همین باغا صبحونه بخوریم… بابایی هم قبول کرد و رفت توی یکی از این باغهای خانوادگی که کنار رودخونه بود و خیلی جای باصفایی بود ولی آقایی که دم درش نشسته بود گفت (دو تومن می شه!!!) بابایی گفت فقط واسه نیم ساعت صبحونه؟؟ بعد چون ما اصفهانی هستیم دور زدیم و برگشتیم یه جایی وسط جاده چالوس سر پا کنار ماشین صبحونه خوردیم…. بگذریم!!!

 ظهر بود که رسیدم کلاردشت و نهار رو خونه ی برادر شوهر مامانجون (مادربزرگ مامانی) بودیم. جای همگی خالی هوای خوب و غذای عالی (مرغ و ماهی و خورش قیمه) ….

 بعدازظهر رفتیم رودبارک و چندتایی عکس گرفتیم …

 

شب هم دوباره برگشتیم خونه ی فامیل مامانجون خوابیدیم هوای خیلی خوبی بود فقط سر شب من یه کم دلم درد گرفت و یه خورده ای گریه کردم…

 صبحش صبحونه خوردیم و به سمت نمک آبرود راه افتادیم از جاده ی عباس آباد رفتیم خیلی جاهای دیدنی و قشنگی بود. واسه نهار چیزمیز گرفتیم و رفتیم تله کابین… مادر (مامان بابایی) می ترسید سوار تله کابین بشه ولی من اصلاً نترسیدم که… خلاصه توی جنگلای بالای کوه مامان اینا نهار خوردن و منم بیشترش خواب بودم و از هوای خوب اونجا استفاده می کردم…

 

 

بعدازظهر رفتیم کنار دریا البته من همش خواب بودم و بابایی یه تنی به آب زد و بعدشم یه کم سوغات خریدیم و به سمت تهران راه افتادیم. شب خسته و کوفته رسیدیم تهران و فردا بعدازظهرش به سمت اصفهان حرکت کردیم…

 

تازه دیروزم جشن عقد دایی جوادم بود (البته دایی خود خودم نیست آخه من دایی ندارم دایی جواد پسرخاله ی مامانیه ولی چون از مامان مهناز شیر خورده دیگه شده داداش مامانی و دایی من)

 

اینم من و پدر (بابای مامانی)

تازه این هفته هم قراره بریم چادگان منتظر عکسای جدیدم باشید....

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

   
PageRank Checking Icon