سلام سلام….
من اومدم با یه روحیه ی عالی آخه پنجشنبه ی هفته ی پیش خونه ی مامان مهناز اینا بودیم که مامانی و بابایی یهویی تصمیم گرفتن بریم تهران. مامان مهناز گفت مامان جون (مامان مامان مهناز) هم کلاردشت هستند و اونجا هم برید …
خلاصه پنج شنبه حدود ساعت 6:30 عصر راه افتادیم و 12 شب خونه ی عمه سمیه اینا بودیم. روز جمعه هم نزدیکای ظهر باتفاق عمه سمیه و حسین و محمدآقا رفتیم خیابون بهار و مامانی و بابایی چند تا عروسک با یه جعبه جغجغه و چند تیکه لباس واسه من خریدن…
اینا هم عکسای اونروز


بعدش می خواستیم با عمه سمیه اینا بریم شمال ولی محمدآقا یادش افتاد که یکشنبه نوبت چشم پزشکی داره و نمی تونه همراه ما بیاد… (حیف شد!!!)
خلاصه من و مامانی و بابایی و مادر (مامان بابایی) روز شنبه صبح از تهران راه افتادیم به سمت کلاردشت قرار بود توی جاده یه جای باصفا بایستیم و صبحونه بخوریم ولی طبق معمول بابایی همه رو رد کرد آخه همه جا شده بود باغ خانوادگی خلاصه مامانی گفت خب تو یکی از همین باغا صبحونه بخوریم… بابایی هم قبول کرد و رفت توی یکی از این باغهای خانوادگی که کنار رودخونه بود و خیلی جای باصفایی بود ولی آقایی که دم درش نشسته بود گفت (دو تومن می شه!!!) بابایی گفت فقط واسه نیم ساعت صبحونه؟؟ بعد چون ما اصفهانی هستیم دور زدیم و برگشتیم یه جایی وسط جاده چالوس سر پا کنار ماشین صبحونه خوردیم…. بگذریم!!!
ظهر بود که رسیدم کلاردشت و نهار رو خونه ی برادر شوهر مامانجون (مادربزرگ مامانی) بودیم. جای همگی خالی هوای خوب و غذای عالی (مرغ و ماهی و خورش قیمه) ….
بعدازظهر رفتیم رودبارک و چندتایی عکس گرفتیم …

شب هم دوباره برگشتیم خونه ی فامیل مامانجون خوابیدیم هوای خیلی خوبی بود فقط سر شب من یه کم دلم درد گرفت و یه خورده ای گریه کردم…
صبحش صبحونه خوردیم و به سمت نمک آبرود راه افتادیم از جاده ی عباس آباد رفتیم خیلی جاهای دیدنی و قشنگی بود. واسه نهار چیزمیز گرفتیم و رفتیم تله کابین… مادر (مامان بابایی) می ترسید سوار تله کابین بشه ولی من اصلاً نترسیدم که… خلاصه توی جنگلای بالای کوه مامان اینا نهار خوردن و منم بیشترش خواب بودم و از هوای خوب اونجا استفاده می کردم…

بعدازظهر رفتیم کنار دریا البته من همش خواب بودم و بابایی یه تنی به آب زد و بعدشم یه کم سوغات خریدیم و به سمت تهران راه افتادیم. شب خسته و کوفته رسیدیم تهران و فردا بعدازظهرش به سمت اصفهان حرکت کردیم…

تازه دیروزم جشن عقد دایی جوادم بود (البته دایی خود خودم نیست آخه من دایی ندارم دایی جواد پسرخاله ی مامانیه ولی چون از مامان مهناز شیر خورده دیگه شده داداش مامانی و دایی من)


اینم من و پدر (بابای مامانی)
تازه این هفته هم قراره بریم چادگان منتظر عکسای جدیدم باشید....