سلام به همه ی دوستای خوبم
معذرت می خوام که دیر اومدم آخه خیلی گرفتارم همش یا می می، می خوام یا خوابم وقتایی که هم بیدار و سرحالم این بابایی و مامانی می خوان هی باهاشون حرف بزنم و دیگه نمی ذارن یه چند خطی درد دل کنیم با رفقا.... (خیلی لاتی شد اینگار!!!)
من امروز 50 روزم تموم شده تو این 50 روزی که از خدا عمر گرفتم تجربیات زیادی کسب کردم و کارای جدیدی یاد گرفتم. مثلاً دیگه گردنمو خیلی خوب می گیرم، دور و برمو با دقت نگاه می کنم، غیر از آغون کلی حرفای دیگه می زنم و وقتی کسی باهام حرف بزنه بهش می خندم.
وقتی مامانم می خواد پوشکمو عوض کنه روی میز تعویض خوش اخلاق می شم و نطقم باز می شه. دیگه مامانمو خوب می شناسم و وقتی گرسنه باشم مامانم که بغلم می کنه می فهمم که قراره به خواستم برسم و آروم می شم.
علاقه ی عجیبی به رنگ مشکی دارم (آخه مشکی رنگ عقشه...) و وقتی توی کریرم هستم چشم از دسته اش بر نمی دارم روی تخت مامان اینا هم که می خوابم فقط به فرفورژه های بالای تخت نگاه می کنم.
تازه دیروزم که مامانی می خواست واسه عروسی نوه خاله ی بابایی لباس بخره، من پسر خییییلیی خوبی بودم و اصلاً اذیت نکردم آخرشم تو بغل بابایی خوابم برد. همه ی خانومایی که از کنارمون رد می شدن تا منو می دیدن می گفتن عزیییییییییییزم.... نااااااااازیییییییی
مامانی می گه تقصیره منه که تیپش خراب شده و دیگه مثل قبل نیست ولی من بهش قول دادم زیاد شیر بخورم تا بهش کمک بشه دوباره به وزن قبلش برسه.
همون یه کم مویی هم که داشتم ریخته و کلی کچل شدم. مامانم همش می گه: مگه می خوای بری سربازی پسرم که کچل کردی!!! از حالا هی هول سربازی رو می ندازه تو دل من...




