تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers خاطرات من
   
خاطرات من
خاطرات و عکسهای نی نی آرشا
 
 
موضوعات

عکسهای آتلیه

____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

____________________
مطالب اخير

آرشا در آستانه ی یک و نیم سالگی

حرفهای دل یک مادر

به نام خدای پائیز - کویرگردی

سفرنامه

آغاز یک سفر

فقط عکس و دیگر هیچ...

خاطرات شیرین ما...

ووروجک مامان

عکسهای آرشا در آتلیه ی مامانی

عکسهای آرشایی

____________________
پیوند ها

آشپزی برای نی نی هامون

حسنی و خانوم حنا (سام جیگر خاله)

خاطرات آرشا در نی نی سایت

آرتین کوچولو

نی نی گولو

نی نی سایت

مامان تیستو

سامی خان

هومن جون

آرمان

سام خوشگل و تپل

ساتیار خاله سمیرا

عرفان گل پیشکسوت

نی نی ناز

پویان نانازی

نیلوفر ناز نازی

خاله نگین جونی

مطبخ خاله شیما

شکلک های قشنگ

امیرسام چشم آهویی

هستی کوچولوی مامان مریم

سفید برفی (سهند)

آرین کوچولو

آرش جون و مامان سارا

نیکان جون و مامان نیکی

پرینازجون و خواهرهای دوقلو

ثنا نانازی

مارتیاجون

خرید اینترنتی
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدیل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه سی ام مرداد 1387

دو ماهگی آرشا

سلام دوستای خوفم....

دیدین زودی اومدم!!!

من دو ماهه شدم. چقدرم این دو ماهگی دردناک بود آخه باید واکسن می زدم اونم چی؟؟؟!!! دو تا از اون گنده هاش توی دو تا پام زدن....  بعدشم تب کردم. از اون بدتر پای چپم که کزاز توش زده بودن اینگد درد داشت که یکم که تکونش می دادم صدای گریم می رسید به آسمون... ولی خدا رو شکر فقط یه روز بود و از فرداش شدم همون آرشای خوش اخلاق و خوب

کلی کارای دیگه یاد گرفتم. همش به دست و پام نگا می کنم آخه تازه کشفشون کردم...

با دهنم همش کارای بامزه می کنم. زبونم لوله می کنم و میارم بیرون یا مثل اینکه یه چیز خوشمزه خورده باشم مزه مزه می کنم.

امروز چشمم هی قی می کنه مامانی و بابایی می خوان ببرنم دکتر!!!

عجب !!!!

مامانی کول خوندی دوربینو هر جا ببری حواسم بهش هست!!

 خبببببببببببر دار!!!!

آغغغغغغغغغغغغون

وقتی من و مامانی خواب بودیم بابایی از شدت بیکاری هی از من عکس گرفته با این جونورا...

اینم عکس روز ۲۷/۵/۸۷ که دومین ماهگرد تولدم بود و با بابایی و مامانی و عمه سوباده اینا رفتیم کوه صفه

آخ که خواب بعد از کوهنوردی حسابی چقدر می چسبه!!!

 

 

 
 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387

50 روزگی من

سلام به همه ی دوستای خوبم

معذرت می خوام که دیر اومدم آخه خیلی گرفتارم همش یا می می، می خوام یا خوابم وقتایی که هم بیدار و سرحالم این بابایی و مامانی می خوان هی باهاشون حرف بزنم و دیگه نمی ذارن یه چند خطی درد دل کنیم با رفقا.... (خیلی لاتی شد اینگار!!!)

 

من امروز 50 روزم تموم شده تو این 50 روزی که از خدا عمر گرفتم تجربیات زیادی کسب کردم و کارای جدیدی یاد گرفتم. مثلاً دیگه گردنمو خیلی خوب می گیرم، دور و برمو با دقت نگاه می کنم، غیر از آغون کلی حرفای دیگه می زنم و وقتی کسی باهام حرف بزنه بهش می خندم.

وقتی مامانم می خواد پوشکمو عوض کنه روی میز تعویض خوش اخلاق می شم و نطقم باز می شه. دیگه مامانمو خوب می شناسم و وقتی گرسنه باشم مامانم که بغلم می کنه می فهمم که قراره به خواستم برسم و آروم می شم.

علاقه ی عجیبی به رنگ مشکی دارم (آخه مشکی رنگ عقشه...) و وقتی توی کریرم هستم چشم از دسته اش بر نمی دارم روی تخت مامان اینا هم  که می خوابم فقط به فرفورژه های بالای تخت نگاه می کنم.

 

تازه دیروزم که مامانی می خواست واسه عروسی نوه خاله ی بابایی لباس بخره، من پسر خییییلیی خوبی بودم و اصلاً اذیت نکردم آخرشم تو بغل بابایی خوابم برد. همه ی خانومایی که از کنارمون رد می شدن تا منو می دیدن می گفتن عزیییییییییییزم.... نااااااااازیییییییی

مامانی می گه تقصیره منه که تیپش خراب شده و دیگه مثل قبل نیست ولی من بهش قول دادم زیاد شیر بخورم تا بهش کمک بشه دوباره به وزن قبلش برسه.

 

همون یه کم مویی هم که داشتم ریخته و کلی کچل شدم. مامانم همش می گه: مگه می خوای بری سربازی پسرم که کچل کردی!!! از حالا هی هول سربازی رو می ندازه تو دل من...

 

 

 

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

   
PageRank Checking Icon