تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers خاطرات من
   
خاطرات من
خاطرات و عکسهای نی نی آرشا
 
 
موضوعات

عکسهای آتلیه

____________________
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

____________________
مطالب اخير

به نام خدای پائیز - کویرگردی

سفرنامه

آغاز یک سفر

فقط عکس و دیگر هیچ...

خاطرات شیرین ما...

ووروجک مامان

عکسهای آرشا در آتلیه ی مامانی

عکسهای آرشایی

پس از کلی غیبت....

____________________
پیوند ها

آشپزی برای نی نی هامون

حسنی و خانوم حنا (سام جیگر خاله)

خاطرات آرشا در نی نی سایت

آرتین کوچولو

نی نی گولو

نی نی سایت

مامان تیستو

سامی خان

هومن جون

آرمان

سام خوشگل و تپل

ساتیار خاله سمیرا

عرفان گل پیشکسوت

نی نی ناز

پویان نانازی

نیلوفر ناز نازی

خاله نگین جونی

مطبخ خاله شیما

شکلک های قشنگ

امیرسام چشم آهویی

هستی کوچولوی مامان مریم

سفید برفی (سهند)

آرین کوچولو

آرش جون و مامان سارا

نیکان جون و مامان نیکی

پرینازجون و خواهرهای دوقلو

ثنا نانازی

مارتیاجون

خرید اینترنتی
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدیل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه سی و یکم تیر 1387

تفلت مامانی

دیلوز تفلت مامانی بود. واسه همین من خیلی خوش اخلاق شده بودم و مامانی رو اصلاً حرص ندادم. شب من تی تیشای خوگشلمو پوشیدمو با مامان و بابایی و مامانجون (مامان بابایی) رفتیم خونه ی مامان مهناز اینا. آخه اونا واسه مامانی یه تفلت کوچولو گرفته بودن.

خاله لاله یه کیک خوشمزه پخته بود (البته با پودر کیک آماده!!!)

  

مامان مهنازم واسه کادو یه جالباسی خریده بود که مامان می خواست برای لباسای من بخره...!!! یکی واسه من کادو میاره به درد مامان و بابایی می خوره یکی هم واسه مامان کادو میاره که من استفاده کنم!!!

وای که چقدر بابایی از دست مامان مهناز حرص می خوره وقتی منو می ندازه بالا و پایین ولی هرچی می گه فایده نداره حرف تو گوش مامان مهناز نمی ره منم که خیلی می ترسم از دستش بیافتم همه ی گوشتام دیشب آب شد و زحمات مامان و بابایی به هدر رفت...

 

 

بابایی هم چیزایی که مامان خیلی نیاز داشت واسش خریده بود یه زودپز دوقلو (البته مامانی رو جهازش یه دونه بزرگ داشتا!) و یه جارو شارژی که وقتی من بزرگتر شدم و هی آشغال ریختم تندتند جارو بزنه!!

  

پدر (بابای مامانی) هم رفت واسه شام همبرگر خرید. منم خیلی دلم آب شد واسه همین وقتی همه داشتن با اشتها شام می خوردن شروع کردم به گریه....

تفلت مامانی اولین تفلت افراد خونواده بود که من توش شرکت می کردم

تفلت بعدی هم تفلت خاله لاله است که 22 مرداده...

 

امروز هم می خوام برم دکتر واسه چکاپ... مامانی و بابایی خیلی دوس دارن بدونن من چقدر بزرگ شدم و زحماتاشون چقدر نتیجه داده...

راستی مامانی و بابایی تختمو آوردن تو اتاق خودشون !!!!!!!!

آخ که خواب بعد از حموم چقدر می چسبه!!

خلبانی هم بهم میاداااااااا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

 

آخه چقدر آروغ بزنم؟؟؟؟!!!!

این خرسی بیشتر از همه زبون منو می فهمه منم دالم باهاش درد و دل می کنم...

 

این تی تیش خوگشلم بابایی واسم خلیده .... 

 

آخی اینقدر تو تفلت مامانی رقصیدم که وقتی اومدم خونه از خستگی غششش کردم!!!!

 




 
 

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387

روز بابایی جونم

دیروز روز بابایی بود. من و مامانی دلمون می خواست واسه بابایی یه کادوی خوب بخریم آخه این اولین سالی بود که واقعاً پدر شده بود ولی نشد آخه با وجود من مامانی نمی تونه بره بیرون منم اگه می برد گرمازده می شدم. خیلی بد شد که نتونستیم از بابایی مهربونم قدردانی کنیم... البته من صبح که از خواب پا شدم یه آغغغغغغغغون خوشگل براش گفتم و کلی خندیدم و بابایی گفت من که هدیه ام رو گرفتم!!!

و اینجام بهش می گم که من و مامانی قد یه دنیا دوسش داریم و قدر کارایی که واسه مون می کنه رو می دونیم

بابای گلم تو بهترین پدر و بهترین همسر تو دنیایی.

من می دونم که تو به مامانی تو کارای خونه کمک می کنی تا مامانی بیشتر به من برسه و خسته نشه.....

قول می دم وقتی بزرگ شدم همیشه عصای دستت باشم.

     

ایشالا که سایه ی مهربونت همیشه روی سر من و مامانی باشه...

  


بابایی جونم صدای قلبت بهم آرامش می ده

 

آرشا تو خواب خرگوشی

 

 

آرشا در حال گفتن آغغغغون

 

 

چیکار کنم دیگه از همه ی گلا خوشگل ترم!!!!!!!!!

 

 

 

 
 

شنبه بیست و دوم تیر 1387

ختنه شدن آرشا

سلام به همه ی دوستای گلم و باباها و مامانای مهربونشون

تو این چند روز گذشته من توی بستر بیماری بودم آخه این مامانی و بابایی بد روز چهارشنبه گذشته منو بردن پیش یه آقای دکتر و گذاشتن اون منو اوف کنه. (ختنه) کلی درد کشیدم و گریه کردم اولش آقای دکتر یه آمپول گنده بهم زد بعدش زیاد درد نداشتم ولی بابایی و مامان مهناز دست و پاهامو گرفته بودن. عملم حدود 40 دقیقه طول کشید و من که تا حالا مامانیم موفق نشده بود پستونک خورم کنه، تو اون شرایط تند تند به پستونکم مک می زدم آخه خیلی استرس داشتم. وقتی کار آقای دکتر تموم شد به مامانیم گفت بیاد منو شیر بده ولی من همش گریه می کردم و شیر نمی خوردم، با مامانی قهر کرده بودم... آخه انتظار نداشتم اون منو تنها بذاره و اجازه بده آقای دکتر منو اوف کنه خلاصه بعد از یک ربع که من و مامانی با هم گریه کردیم، آقای دکتر اجازه داد بریم خونه وقتی اومدیم خونه چون بازم پاهامو بسته بودن من یه کم ناآرومی کردم ولی قرص و شربت ها مو که خوردم خوابم برد. مامان مهناز برام چند تا دامن دوخت تا بپوشم و اذیت نشم خیلی خجالت کشیدم آخه شلک دخملا شده بودم....

روز چهارشنبه مامان مهناز با ما اومد خونه و پنج شنبه هم پدر و خاله هام و مامانجونم و عمه سمیه و پسملش اومدن واسه ناهار خونه ی ما. اینهمه درد داشتم تازه بهم تبریک هم می گفتن اینم یکی دیگه از عجایب دنیای شماست دیگه!!!!!!!

دیروزم که جمعه بود رفتیم خونه ی مامان مهناز اینا خاله ستاره کلی باهام حرف زد و منو بحرف آورد. تازه تو این چند روز 2 بار به مامان مهناز........... کردم و مجبور شد بره حموم !!!

امروز صبح هم کلی با مامانی حرف زدم و یه بار بلند گفتم آ آ که بابام که توی سالن خوابیده بود نا خودآگاه گفت جونم ... امروز مامانیم دیگه بهم دارو نداد و قراره بابایی منو حموم کنه آخه روز چهارشنبه هم که می خواستیم بریم دکتر بابایی منو حموم کرد و مامان تی تیشامو پوشوند. منم پسمل خوبی بودم و اصلاً گریه نکردم.

پنجشنبه دیروز امروز صبح هم کلی با ماما

برام دعا کنید که زودتر خوب خوب بشم

 

اینم عسکای جدیدم

 

بابایی در حال آروق گیری ...

 

 

ولی خودمونیما دامنم بهم میاد... نه؟؟!!

 

من همیشه هم خوش اخلاق نیستما

 

مامانم میگه با این لباسا عین فرشته ها شدم...

 
 

یکشنبه شانزدهم تیر 1387

20 روزه شدم...

سلام به همه....

امروز 20 روزه شدم. صبح که از خواب بیدار شدم مامانی شعر تو خودت نمره ی بیستی رو واسم خوند. منم واسه اولین بار بهش خندیدم، آخه تا امروز فقط توی خواب می خندیدم. وقتی باهام حرف می زد می خواستم جوابشو بدم ولی هر چی سعی می کردم و دهنم رو باز و بسته می کردم، هیچ صدایی از گلوم در نمیومد.... فقط یکی دو بار گفتم آآآآآآآآآ

 

تازه دیروز مامان و بابایی خودشون منو حموم کردن. خیلی خوش گذشت از مامان مهنازم بهتر حمومم کردن چون کف توی چشمم نرفت...

پنجشنبه ی هفته ی پیش یعنی 13/4/87 دو تا از دوستای بابایی اومدن منو ببینن. یکیشون با خانم و دختر کوچولوش اومده بود. یکی دیگه شون که امسش آقا مهرشاد بود تهنایی اومده بود. ولی کادوهایی که مثلاً واسه من آورده بودن، اصلاً به درد من نمی خورد. حالا بازم به آقای ذاکری که یه دست بستنی خوری با پایه های رنگی آورده بود، می شه واسه تفلتم توشون به نی نی ها بستنی بدیم ولی آقا مهرشاد یه ساعت پاندول دار آورده بود که هی سر هر ساعت صداش در میومد. بابایی کلی از این  کادو کیف کرده بود. من که نفهمیدم این کادو واسه بابایی بود یا واسه من........!!!

 

جمعه هم رفتیم خونه ی عمه سوباده... آخه خونشون رو عوض کردن و رفتن یه جای دور. توی راه خیلی خسته شدم مخصوصاً تو راه برگشت که ترافیک بود و بابایی هم اعصابش بخاطر من کلی خرد شده بود ولی خونشون به من خیلی خوش گذشت آخه سکوت بود و خوب خوابیدم عمه سوباده هم که منو خیلی دوس داره همه اش ازم عسک می گرفت. منم که عاشق دوربین و عسکم...

 

خلاصه زندگی تو این دنیا داره واسم  جا می افته... فقط هنوز ساعت خوابم خوب تنظیم نشده و گاهی شبها یکی دو ساعتی بیدار می مونم و می خوام یکی باهام بازی کنه...

 

 

 

 

 

این خرسی خوگشلم دخترعمو گیتی اینا واسم کادو آوردن

 
 

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

اولین حموم آرشا

سلام به دوستای خوبم...

 

امروز 16 روزه شدم. مامان مهناز صبح زود اومد منو درست حسابی حموم کرد. آخه همه

اش تا حالا توی وان و وسط اتاق حموم کرده بودم ولی امروز یه حموم راست راستکی رفتم. خیلی کیف کرده بودم اصلاً هم گریه نکردم فقط وقتی مامان مهناز صورتمو با لیف و صابون شست یه کم گریه کردم. از وقتی هم که از حموم اومدم همه اش خوابم میاد هر نیم ساعت پا می شم یه قولوپ شیر می خورم دوباره از هوش می رم اینم عکسای بعد از حمومم:

 

 

 

 

عکسای هفته ی پیشم رو هم ببینید:

 

 

 

 

 

 

 
 

جمعه هفتم تیر 1387

ده روزگی من

دیروز دهمین روز تفلت من بود. یکی از دوستای بابایی اومد تو گوشم اذون گفت. یه موتور خوگشلم واسم آورده بود.

آخرین نشونه ی دوران جنینی یعنی نافم هم افتاد. آخی! بالاخره می تونم یه حموم درست و حسابی برم. مامانی هم باید می رفت بخیه های شیمکشو بکشه... منم تی تیشای خوگشلمو پوشیدمو مثل یه نی نی خوب خوابیدم تو کریرم و با بی بیب بابایی رفتیم پیش خانم دکتری که منو از تو شیمک مامانی در آورده توی راه هم بابایی یه جعبه شیرینی واسه خانم دکتر خرید.

  

9 ماه توی شیمک مامانی بودم و خانم دکتر مواظب من بود حالا خودم اومده بود جدا از مامانی تو مطلب. نوبت مامانی شد، با جعبه شیرینی رفت تو و کارش که تموم شد بابایی هم از منشی خواست از خانم دکتر اجازه بگیره که بره تو تشکر کنه... بابایی کلی حرفای قشنگ قشنگ زد. گفت این هدیه ی آسمونی (منو می گفت) به واسطه دستای توانمد شما به ما رسیده و یه عالمه حرفای قشنگ دیگه که من بلد نیستم بگم......

بعد از مطلب رفتیم خونه ی مامان مهناز اینا اولین باری بود که می رفتم مهمونی خیلی کیف داشت همه تحویلم می گرفتن خاله هام سر بغل کردن من با هم دعوا می کردن. خلاصه چند ساعتی اونجا بودیم و بعد از اینکه همه غیر از من شام خوردن اومدیم خونه منم توی راه خوابم برده بود و دیگه مامان و بابایی مثل شبای قبل لازم نبود کلی واسه خوابوندن من زحمت بکشن...

البته من دیگه بیشتر از دو سه ساعت که نمی تونم گشنه بمونم واسه همین توی شب چند بار بیدار می شم و شیر می خورم بعضی وقتا هم که خوابم نمیاد دلم می خواد باهام بازی کنن ولی مامانی که خودش خوابش میاد می خواد منو به زور بخوابونه!!

هنوز نمی تونم شیر خوردنمو تنظیم کنم وقتی شیر مامانی زیاد میاد تو دهنم می پره تو گلوم و چند ثانیه نمی تونم نفس بکشم... مامانی و بابایی هم کلی هول می شن و می ترسن  

 ولی دارم تمرین می کنم که وسط شیر خوردن بتونم نفس بکشم و دوباره شروع کنم... راستی یعنی بقیه نی نی ها هم مثل من هی شیر می پره تو گلوشون؟؟؟!!!

امروز مامان مهناز با پدر میاد اینجا که منو حموم کنه... من زیاد از حموم خوشم نمیاد آخه همش فکر می کنم حالاست که از دستشون سر بخورم

 

اینم چند تا عکس جدید از من

 



بابایی از پاهای من خیلی خوشش میاد آخه کپی پاهای خودشه!!!!

 

 







 

 
 

شنبه یکم تیر 1387

دنیا اومدن من

سلام دوس جونا

بالاخره من اومدم

دوشنبه شب 27/3/87 ساعت 10:45 شب در بیمارستان سعدی اصفهان چشمای کوچولومو به دنیای عجیب غریب شما آدم بزرگا وا کردم....

از وقتی به دنیا اومدم خیلی چیزا دیدم... اولش خانم دکتر منو زد تا گریه کنم بعدشم تمیزم کردن و لباسامو پوشوندن

منو که بردن پیش مامانیم تازه بهوش اومده بود منو گذاشتن زیر سینه ی مامانی. اینجا بود که اولین درس زندگیمو یاد گرفتم آخه واسه دو تا قلوپ شیر کلی زحمت کشیدم و عرق ریختم فهمیدم تو این دنیا هیچ چیز رو بدون زحمت نمی شه بدست آورد.

  

دیگه اینکه هی هر روز مامانی می گه می خوایم بریم ددر بعدش منو خوگشل می کنن و سوار بیبیب بابایی می شیم و منو می برن اوفم می کنن و بر می گردیم. چقدر این ددر جای بدیه!!!

(روز دوم واکسن بدو تولد – روز سوم خونگیری واسه تست زردی – روز پنجم خونگیری از پاشنه پا واسه تست تیروئید)

تو این چند روزی که دنیا اومدم همه ی اونایی که همیشه از تو شیمک مامانی صداشونو می شنیدم،  دیدم. همه شونم واسم کادوهای خوگشل اوردن.

مامانی می گه تو این 5 روزه کلی بزرگ و آقا شدم آخه روزای اول درست نمی تونستم شیر بخورم و همش زود زود گشنم می شد ولی حالا دیگه بلدم چه جوری شیر بخورم که حداقل تا دو ساعت سیر باشم و خودمو و مامانیم اذیت نشیم...

مامان مهناز (مامان مامانی) همیشه وقتی پی پیف می کنم منو می شوره... دیروزم واسه اولین بار حمومم کرد. یه کم ترسیدم آخه تا حالا تجربه نکرده بودم ولی بعدش دیدم خیلی کیف داره ...

آخ آخ از بابایی بگم که می دونم خیلی منو دوس داره ولی اینگار هنوز باورش نشده که من پسملشم هی به من می گه عمو – دایی ...!!!!

مامانم قول داده وقتی حالش بهتر شد منو سوار کالکسه کنه و با بابایی ببرن پارک. تازه من عاشق کریرم هستم، وقتی توش می خوابم یا اون روزا می افتم که تو شیمک مامانی بودم، خیلی کیف داره.

 

منتظرم باشین دیگه زود زود می خوام وبلاگمو آپ کنم... زود زود بر می گردم فعلاً بایییییییی

 

اینم چند تا از عسکام که بابایی کلافم کرده از بس هی ازم عسک گرفته


آخه خاله فاطی جون مگه من دخملم که واسم عروسک کادو آوردی؟؟؟!!! 

 

آهان یه فکری به ذهنم رسید!!!

 

 


آخه باباجون توی خواب دیگه دست از سرم بردارید


 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

   
PageRank Checking Icon