دیلوز تفلت مامانی بود. واسه همین من خیلی خوش اخلاق شده بودم و مامانی رو اصلاً حرص ندادم. شب من تی تیشای خوگشلمو پوشیدمو با مامان و بابایی و مامانجون (مامان بابایی) رفتیم خونه ی مامان مهناز اینا. آخه اونا واسه مامانی یه تفلت کوچولو گرفته بودن.

خاله لاله یه کیک خوشمزه پخته بود (البته با پودر کیک آماده!!!)
مامان مهنازم واسه کادو یه جالباسی خریده بود که مامان می خواست برای لباسای من بخره...!!! یکی واسه من کادو میاره به درد مامان و بابایی می خوره یکی هم واسه مامان کادو میاره که من استفاده کنم!!!
وای که چقدر بابایی از دست مامان مهناز حرص می خوره وقتی منو می ندازه بالا و پایین ولی هرچی می گه فایده نداره حرف تو گوش مامان مهناز نمی ره منم که خیلی می ترسم از دستش بیافتم همه ی گوشتام دیشب آب شد و زحمات مامان و بابایی به هدر رفت...

بابایی هم چیزایی که مامان خیلی نیاز داشت واسش خریده بود یه زودپز دوقلو (البته مامانی رو جهازش یه دونه بزرگ داشتا!) و یه جارو شارژی که وقتی من بزرگتر شدم و هی آشغال ریختم تندتند جارو بزنه!!
پدر (بابای مامانی) هم رفت واسه شام همبرگر خرید. منم خیلی دلم آب شد واسه همین وقتی همه داشتن با اشتها شام می خوردن شروع کردم به گریه....
تفلت مامانی اولین تفلت افراد خونواده بود که من توش شرکت می کردم
تفلت بعدی هم تفلت خاله لاله است که 22 مرداده...
امروز هم می خوام برم دکتر واسه چکاپ... مامانی و بابایی خیلی دوس دارن بدونن من چقدر بزرگ شدم و زحماتاشون چقدر نتیجه داده...
راستی مامانی و بابایی تختمو آوردن تو اتاق خودشون !!!!!!!!

آخ که خواب بعد از حموم چقدر می چسبه!!

خلبانی هم بهم میاداااااااا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

آخه چقدر آروغ بزنم؟؟؟؟!!!!

این خرسی بیشتر از همه زبون منو می فهمه منم دالم باهاش درد و دل می کنم...

این تی تیش خوگشلم بابایی واسم خلیده ....

آخی اینقدر تو تفلت مامانی رقصیدم که وقتی اومدم خونه از خستگی غششش کردم!!!!
