تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers خاطرات من
   
خاطرات من
خاطرات و عکسهای نی نی آرشا
 
 
موضوعات

عکسهای آتلیه

____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

____________________
مطالب اخير

آرشا در آستانه ی یک و نیم سالگی

حرفهای دل یک مادر

به نام خدای پائیز - کویرگردی

سفرنامه

آغاز یک سفر

فقط عکس و دیگر هیچ...

خاطرات شیرین ما...

ووروجک مامان

عکسهای آرشا در آتلیه ی مامانی

عکسهای آرشایی

____________________
پیوند ها

آشپزی برای نی نی هامون

حسنی و خانوم حنا (سام جیگر خاله)

خاطرات آرشا در نی نی سایت

آرتین کوچولو

نی نی گولو

نی نی سایت

مامان تیستو

سامی خان

هومن جون

آرمان

سام خوشگل و تپل

ساتیار خاله سمیرا

عرفان گل پیشکسوت

نی نی ناز

پویان نانازی

نیلوفر ناز نازی

خاله نگین جونی

مطبخ خاله شیما

شکلک های قشنگ

امیرسام چشم آهویی

هستی کوچولوی مامان مریم

سفید برفی (سهند)

آرین کوچولو

آرش جون و مامان سارا

نیکان جون و مامان نیکی

پرینازجون و خواهرهای دوقلو

ثنا نانازی

مارتیاجون

خرید اینترنتی
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدیل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

یادآوری گذشته-1

امروز می خوام خاطره ی روزی رو واستون تعریف کنم که مامان و بابایی فهمیدن من تو شیمک مامانی ام:

(27 مهرماه 1386- جمعه) شب قبلش مامانی یه بی بی چک خریده بود. همه اش منتظر بود تا صبح بشه و آزمایش رو بگیره صبح که هنوز بابایی خواب بود یعنی خودشو زده بود به خواب مامانی پا شد و رفت ..... و اون آزمایش رو انجام داد.

  

  هیچوقت یادم نمی ره که وقتی خط دوم بی بی چک با اینکه کمرنگ بود ظاهر شد، مامانی چقدر خوشحال شد می خواست به روی خودش نیاره ولی نیشش تا بناگوشش باز شده بود و نمی تونست جلوی ذوقش رو بگیره.... 

                       

بابایی هم که خودش رو زده بود به خواب تا بگه زیاد برام مهم نیست ولی لای چشماش رو باز کرد و پرسید چی شد؟؟؟ مامانی هم گفت مثثثثثثبت بود.... دیگه بعدش هم که کلی درباره من و آینده ی با  من بودن حرف زدن و قربون صدقه ام رفتن....

 (دیگه خودتون حدس بزنید که این شکلک کیه!!!) 

البته بابایی اونموقع یه 206 ثبت نام کرده بود که قرار بود نزدیک تفلت من یعنی خرداد 87 تحویل بگیره و همه اش اومدن منو با گرفتن ماشینش به هم ربط می داد انگار بیشتر از اومدن من ذوق ماشینش رو داشت!!!!

البته واسه اینکه دل بابایی اندازه ی دل یه گنجیشکه نتونست تا خرداد صبر کنه و انصراف داد و واسه بهمن ثبت نام کرد. خدا رو شکر که اومدن من دست اون نبود وگر نه من بیچاره رو هم 5-4 ماهه می آورد بیرون.!!!.....

 

 

حالا حدود 8 ماه از اون تاریخ می گذره و من دارم واسه اومدن به این دنیای پر از نشیب و فراز آماده می شم... دیگه رویاهای مامان و بابایی داره به واقعیت تبدیل می شه...

   

به همه ی کسایی که دوستم دارن و برام پیامای محبت آمیز می ذارن می خوام بگم که منم قده یه دنیا دوسشون دارم

بوسسسسسسسسسس

  

 

 
 

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387

تولو خدا به من توجه کنید......

شلام به همه !!!!

نمی دونم چرا آمار بازدید وبلاجم اینگدر کم شده.....

انگال دیجه هیشکی منو دوس نداله....

  

آخه اینجوری دیجه انگیزه ای واسه اومدن به این دنیا ندالم....

ولی می دونم که مامانی و بابائیم و پدر و مامان بزرگام و خاله ها و عمه هام بی صبرانه منتظرمند.

تازگیا شبا یه کم سر به سر مامانی می ذالم همه اش فکر می کنه من دالم میام ولی بعد می بینه خبری نیش.....

   

راستی عمه سمیه و محمد آقا با پسلشون حسین و ماجون از تهران اومدن.... تازه کتابا و اسباب بازیهایی که مامانی اینترنتی واسم خلیده بود هم آوردن...

   

اینا دو تا ماشینن که با کنترل راه می رن و مسابقه می دن بابایی عاشق این بازی شده انگار اسباب بازی باباییه!

تازه مامانی به بابایی می جه من و شما مسابقه می دیم و آرشا با چشای گرد و خوگشلش ماشینا رو نیگا می کنه و کیف می کنه.....!!!

 

اینم فیل موتور سواره که دستاشو تکون می ده و شعر می خونه به هر جا هم که می خوره مسیرشو عوض می کنه و از یه طرف دیجه می ره!

 

 

این ماشینا و یه قطار دیجه هم دایی جواد از بندر واسم آورده

 

اینم یه علوسک خوگشله که بابایی واسم خلیده.... ببینین عین خودم نازه!!!


تازه نیگا کنین به روزشمار تفلتم دیجه چیزی نمونده ها

دارم میام .....هورااااااااااااااا

  


 
 

شنبه یازدهم خرداد 1387

دندون درد مامانی

شلام به همه دوشتای خوفم!!!

دیشب واسه مامانی شب خیلی بدی بود آخه از سر شب تا صبح دندون عگلش درد می کرد....

  

بیچاره مامانی خیلی دلم واسش سوخت.... آخه هی جریه می چرد...

  آخلشم مجبور شد یه قرص بروفن بخوره تا بتونه بخوابه... منم باهاش همدردی می چردم ... بابایی که تا ساعت ۴ صبح خواب بود و چیزی نفهمیده بود ولی اونم وقتی بیدال شد دید مامانی جریه می کنه نالاحت شد... می خواست مامانی رو ببره دکتر ولی مامانی نلفت گفت فردا می لیم...
  

مامانی جونم گشه (غصه) نخول... به این فکر کن که من دالم میام... اونوگت همه ی گشه هات یادت میله....

بوسسسسسسسسسسسسسس



 

 
 

یکشنبه پنجم خرداد 1387

روزشمار ازدواج مامان و بابایی

Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker

 

 
 

شنبه چهارم خرداد 1387

تفلت آله ستاله

املوز تفلت آله ستاله اس

 

آله جونی تفلتت مبالک...

 
چون می دونم خیلی شکمویی بلات این عسکا گذاشتم

ایشالا تفلت سال دیجه خودم واست کادو می خلم

گشه نخولیا واسه تفلت مامانی و آله لاله خودمو می رسونم



 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

   
PageRank Checking Icon