|
خاطرات من خاطرات و عکسهای نی نی آرشا
| ||
|
امروز برایت می نویسم... برای تو که همه ی زندگی منی و من چه ناخواسته غافل شده ام از تو... تو که هر روز دنیایی جدید برایم می سازی و با هر جمله ات مرا تا عرش پرواز می دهی... مهد رفتی - ۳ ساله شدی - هر روز جملاتی گفتی که دیگر هرگز به یاد نخواهم آورد و من همچنان منتظر فرصتها نشسته ام. حالا که قصد کردم نمی دانم کجای این ماهها غفلت را بنویسم... فقط بدان عاشقانه می ستایمت و هرچه در توان دارم انجام خواهم داد تا آنچه خدای متعال در وجودت ودیعه نهاده به بار بنشیند و آنی شوی که باید... [ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 11:50 ] [ مامان آرشا ]
سلام به همه... نمی دونم توی پست امروز چی بنویسم... راستش زندگی با یه بچه ی 2سال و نیمه سراسر تازگی و هیجانه و سخته که بخوام تمام لحظه ها رو ثبت کنم... همینقدر می تونم بگم که هر روز جملاتی می شنویم که انتظارش را ندارم... عکس العمل هایی می بینیم که توقعش را ندارم و کارهایی می کند که غافلگیرانه است... پدر از حمام آمده ... آرشا: بابا کلاه بذار سرت سرما نخوری بابا: نه عزیزم کوچولوها کلاه می ذارن .. بزرگترا با سشوار موهاشونو خشک می کنن پدر بعد از پوشیدن لباس کنار بخاری می ایستد و موهایش را روی بخاری می گیرد... آرشا: بابا آخه این سشواره؟؟؟؟!!! و این نکته گیریها توی همه جا و برای همه چیز وجود داره... این روزها هر چیزی رو می پرسه " اینو از کجا خریدی؟؟؟" همچنان به کتاب خونی و نقاشی علاقه ی زیادی نشون میده هر کتابی که می خریم ... کلیه کتابهای پشت جلد رو هم می خواد... بابای آرشا چند روز پیش رفته بودند کتابفروشی که سفارشات آقا رو بخرن (کتابهای می می نی) یه پازل هم خریده بود... من وقتی دیدم گفتم آخه این چیه این واسه آرشا خیلی زوده چون قطعات کوچیکی داشت (حدود20 قطعه بود) و خواستم قایمش کنم برای ماههای آینده ولی به اصرار آرشا یه چند باری براش درستش کردم و بعد در کمال تعجب دیدم که خودش خیلی قشنگ داره همه ی قطعات رو سرجاشون می ذاره... و حالا تمام قطعات رو خودش به درستی می ذاره... چیزی که منو خیلی خوشحال کرد این نبود که آرشا می تونه یه پازل رو درست کنه .. بلکه این بود که دیدم چقدر پشتکار داره و دلم می خواد توی همه ی کاراش همینجور باشه... به امید دیدن آینده ی درخشان تو پسر عزیزم.... این از بین رفت عکسا بدجوری حال آدمو می گیره... فعلاً اینا رو ببینین تا یه فکر اساسی بکنم
[ چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 ] [ 12:35 ] [ مامان آرشا ]
آرشای عزیز من دو سال و نیمه شد... درست یکروز قبل از تولد 35 سالگی باباعلی ... راستش امسال خیلی خیلی شرمنده ی شوهر عزیزم شدم چون نتونستم برای تولدش هیچ کاری بکنم و البته خودش اجازه نداد... بعد از چند هفته بیماری و بیمارستان و بعد هم از دست دادن کوچولویی که خدا بهمون داده بود و خودش خیلی زود ازمون گرفت... هنوز حال و حوصله ندارم ولی برای آرشا خوشحالم ... توی همون چند هفته مجبور بودم محدودیتهای زیادی براش قائل بشم مثلاً دیگه نمی تونستم بغلش کنم و وقتی ازم بغل می خواست خیلی ناراحت می شدم... ان شاءا... توی یه موقعیت بهتر وقتی آرشا بزرگتر شد دوباره نی نیمون میاد پیشمون و زندگیمونو قشنگ تر از قبل می کنه...
اما از آرشا بگم ... که خیلی خیلی شیرین زبون شده و دلی از همه می بره که بیا و ببین... عاشق نقاشی کشیدنه و خودش می تونه بنویسه آب کلمات آرشا – آب – بابا – مامان – گل – مو – پا – دست – جی جی را می تونه بخونه .... ماشین بازی رو هم خیلی دوست داره البته اینجوری که باید دو تا ماشین باشه که بهشون نخ بسته شده باشه یه نفر دیگه هم همراه با آرشا ماشین راه ببره وقتی هم بهش می گیم خب مامان جان تنهایی بازی کن می گه آخه خسته می شم!!!! رانندگی با ماشین شارژیش رو هم تازه یاد گرفته و روزا کلی سرگرمش می کنه...
چند هفته پیش تب کرد- بعدش گلو درد شد و هنوز سرفه می کنه 4 بار دکتر بردیمش و هنوز خوب نشده...
نمونه هایی از مکالمات آرشا: آرشا (شب وقتی همه ی چراغها خاموش شدند): آب مامان: وای من حال ندارم آرشا: بابا حال داری؟؟؟؟!!!
(یه روز پائیز، توی پارک) مامان: عزیزم کلاتو بذار باد توی گوشت نره... آرشا: باد نمیاد، ببین درختا تکون نمی خوره!!!!
مامان: آرشایی مامان رو بیشتر دوست داری یا بابا رو؟؟؟ آرشا: مامان بابا رو!!!!
مامان: آرشا من شما رو نداشتم چیکار می کردم؟؟؟ آرشا: تنها می شدی ... گریه می کردی!!!
اوایل این ماه ۴ روز رفتیم مشهد ... این دو تا عکس از مشهده...
امیدوارم دیگه هیچوقت مریضی و کسالت سراغمون نیاد و همیشه کنار گل پسرمون به قول خودش شادی کنیم بخندیم... [ دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 ] [ 13:45 ] [ مامان آرشا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||