یکماه از پائیز هم گذشت و باز ما دیر آپ کردیم ... هیچ دلیلی نمیارم چون می شه عذر بدتر از گناه...
ولی می خوام بگم که پائیز برام یه حس و حال غریبی داره ... پائیز فصل عشقه و من توی این فصل عاشق شدم ...
هر روز این فصل یادآور لحظه های خوشیه که از عشق لبریز بودم ...
همینطور تولد عشقم – مردم – شوهرم توی این فصل هزار رنگ و قشنگه (28 آذر) و هر سال از اوایل مهر می رم توی فکر که واسه تولدش چی بخرم هر چند آخر سر به این نتیجه می رسم که هیچ چیز مادی نمی تونه بیانگر احساسم نسبت به اون باشه و کلاً بی خیالش می شم!!!!
ولی امسال تصمیم دارم یه هدیه ی درخور براش بخرم... در این راستا از تمام دوستای خوبم تقاضا دارم منو راهنمایی کنند البته باید بگم که سال اول ازدواجمون براش ساعت خریدم- یکی دو سال سکه و پارسال هم کاپشن ...
خب بریم سر خاطرات و اتفاقاتی که توی این مدت افتاده ... آخر هفته ی گذشته که چهارشنبش تعطیل بود به اتفاق دوستای خوبمون (آقاجواد – آقا احمد – آقا مجید و البته خونواده هاشون) رفتیم کویرگردی... مثل پارسال ... خور – گرمه – مصر
جای همه ی دوستان خالی خیلی خیلی خوش گذشت البته عکس هم فراوون گرفتیم... اول یه چندتایی از عکسای آرشا رو ببینید...





اینم دختر خوشگل عموجواد (ملودی)

اینم یه سری عکسای به اصطلاح هنری...






هفته ی قبلشم با همین دوستامون و دوتا خونواده ی دیگه (عمومهرشاد و آقا داریوش) رفتیم روستای سرسبز و زیبای دامنه اونجا هم خیلی خوب بود و البته کمی سرد...



در مورد آرشا هم باید بگم که روز به روز آقاتر و مهربون تر می شه ولی پیشرفت زیادی توی حرف زدن نکرده...
کلمه هایی که به فرهنگ لغاتش اضافه شده... جی جر (جیگر)- ممون (ممنون) – لالا (لاله) فعلاً همینا یادمه
این پسر بدجور قدرت نه گفتن داره هر چی رو با لحن کش دار ازش بپرسیم می گه نههههههههه و سرش رو میاره بالا
می گیم آرشا مامان دوست دارییییییییی؟؟ آرشا: نههههههههههههه
بابا رو دوست دارییییییییی؟؟؟ نههههههههههه و به همین ترتیب برای همه مصداق پیدا می کنه
هر سوالی ازش می کنیم یه چیزی جواب می ده البته خودشم نمی فهمه چی می گه... اصولاً هم جواباش ایناست: بادا – دابا – بابا – واوا – دیدا - و ...
پسر گلم خیلی خیلی دوست دارم برام دعا کن توی راهی که انتخاب کردم موفق بشم و کاری رو بکنم که به صلاحه هممونه...