تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

خاطرات و عکسهای نی نی آرشا

شرمندم از اینکه اینقدر دیر به دیر آپ می کنم و دوستای آرشایی رو منتظر می ذارم...

 

اگه بدونید چقدر شیطون و بلا شده... الآن هم فرصت ندارم ... فقط اومدم حاضری بزنم...

 

پسرم 11 ماهش تموم شد و وارد دوازدهمین ماه زندگیش شد...

 

از کلی وقت پیش مشغول تدارک و فکر در مورد تولدشیم...

 

خیلی دوستش داریم و این علاقه روز به روز بیشتر می شه دیگه شده همه ی دنیا من و باباش و البته خاله ها و مادربزرگاش بقیه رو نمی دونم...

 

می خواستم عکس نذارم ولی یه عکس براتون می ذارم...

 

شاید دیگه بعد از تولدش بیام و مفصل بنویسم فقط بدونید خیلی بلا شده یه لحظه آروم و قرار نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 18:35  توسط مامان آرشا  | 

بهار88 و ده ماهگی پسرم

سلام به همه ی دوستای گلم و نی نی های خوشگل

 می دونم باز خیلی دیر اومدم هیچ توجیهی ندارم ببخشید قبل از همه عیدتون با 27 روز تأخیر مبارک باشه ایشالا امسال واسه همه سال خوب و خوشی باشه... و هر کس به هر آرزویی که داره برسه...

 اول چند تا عکس از روزهای واپسین سال 87 ببینید تا براتون تعریف کنم...

 

وقتی مامان حرصمو در میاره....!!!!!

توی اسفند عروسی خاله ی سهند دعوت شدیم و یکی دیگه از دوستای گل نی نی سایتیمون رو به اتفاق مامان باباش دیدیم با اینکه خیلی مریض بودم بازم رفتم .... اینم عکس سهند جونم

 

  

و اما نوروز88 :

اندکی قبل از سال تحویل به زادگاه پدر رسیدیم و در خانه ی قدیمی بازسازی شده توسط بابایی به اتفاق عمه سودابه و عمو رضا و مادرجون و مامانی و بابایی سفره ی هفت سین چیدیم. سال تحویل شد چند تایی عکس گرفتیم...

 

اینجام آرشا داره نماد سال رو می خوره

 

آرشای مودب در عیددیدنی (خونه ی عموی محمد بابایی)

 

اینجا آرشا یه آشغال از روی زمین برداشته شدیداْ مشغول شناسائیشه

اینم یه عکس چهار نفری!!!!!!!!!!

اینجا خونه ی صبا ایناست چون تنها جایی بود که بچه کوچیک داشتن به آرشا خیلی خوش گذشت

ای بابا ولم کن من خودم نامزد دارم

 

خلاصه تا روز هشتم فروردین اونجا بودیم خوش گذشت ... همش به عید دیدنی و گشت و گذار بودیم.

 بعدشم دیگه اومدیم اصفهان همین دیگه...

 

از دست بابا ....

 

 

و اما کارهای جدید آرشاجون:

از روز اول فروردین کم کم شروع به چهاردست و پا رفتن کرد و تا حالا کلی واسه خودش حرفه ای شده و دیگه نمی شه یه لحظه تنهاش گذاشت

 

عاشق سیم برق از هر نوعه و بزرگترین سرگرمیش بازی با شارژرموبایل- دوربینها و سه راهی کامپیوتره

 

وقتی بهش می گیم کلاغه می گه... جواب می ده آآآآر آآآآآآآآر (یعنی قار قار) البته هر وقت میلش بکشه می گه

 

می گیم آرشا دست بده و دستمون رو دراز می کنیم دست می ده

 

وقتی کسی عطسه یا سرفه می کنه اداشو در میاره.. اینجوری

 

عاشق دالی بازیه وقتی بغلمونه از این طرف و اون طرف سرمون دالی می کنه و وقتی خوابیده پتوشو می کشه روی سرش بعد دستشو یهو میاره پایین و می گه إإإإإإ

 

اسم خودشو کاملاً می شناسه و هر کی بگه آرشا فوری برمی گرده طرفش...

 

وقتی عصبانی می شه با دست راستش موهای پشت کله اش رو می کنه...

 

وقتی می خواد بیاد بغل دستشو اینجوری دراز می کنه...

 

 

 

خلاصه مثل همیشه خیلی گله امروز هم تولد ده ماهگیشه الهی که همیشه سالم و سلامت باشی گل قشنگ مامان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:28  توسط مامان آرشا  |